تبليغاتX
آرزوهای آبی دختران جنوبی
یادداشتهای دختران جنوبی

شهر شعله ها ۵

(ماقبل قسمت اخر)

خانه ي عروس

شب ساعت  11

سميه : مبينا بيا بريم الان  عروس رو مي برن خونه ي داماد

مبينا : چي ؟

سميه : الان عروس رو بايد ببرن خونه ي داماد و بعضي از مهمونها هم بهاش مي رن

مبينا : نه نمي خوام بيش از اين مزاحمت بشم

سميه : نه مراحميد بعدا هم امين گفت مواظبت باشم

مبينا : اين امين حسابش بعدا مگه بچه ي كوچكم

سميه : ههههه

مبينا : آره بخند حق داري فكر مي كني نمي دونم در مورد تو و امين

سميه : چي مي دوني ؟

مبينا ( البته مبينا نمي دونست فقط شك كرده بود ) : تو و امين همديگر دوست داريد ؟

سميه : كي گفته برات حتما امين ؟

مبينا : يعني حدسم درسته ؟

سميه : اي شيطون حرفا رو از زير زبونم مي كشي ؟

مبينا : ههههه خوب زرنگم دگه

سميه : هههه زرنگ نه شيطون

مبينا : ههههه  يادم رفت نشونت بدم

سميه : چي رو ؟

مبينا : نگاه كن حنام چقدر قشنگ و ظريف شد

سميه : هههه اين كه قشنگ نيست بعضي دخترا بلدند قشنگ تر از اين حنا بذارن

مبينا : قشنگ تر از اين إ

در پايان عروسي

در راه باز گشت

امين : خوش گذشت ؟

مبينا : خيلي خيلي زيااااااد

اميد : خوب بلاخره از يه چيزي خوشت آومد

مبينا : هههه اها اميد دستامو ببين

اميد : براي چي ؟

مبينا : ببين

اميد : چه قشنگه اين چيه ؟

مبينا : حنا

امين : چقدر قشنگ برات گذاشتن

مبينا : ههههه سميه برام گذاشت

اميد يواشكي : اي شيطون يعني نمي دونستي ؟

امين : ههه نه به خدا

اميد : اي شيطون

امين : اااس ساكت شو تا اين زبون درازه نشنيده

اميد : هههه مبينا

مبينا : بله

اميد : مي دوني امين چي در موردت مي گه ؟

مبينا : چي ؟

امين جلوي دهان اميد رو گرفت : مي . . گه . . كه . . . تو . . . زبون . . . درازي

امين : نه دروغ مي گه

اميد : اي ترسو

مبينا : اااامين

امين : اگه گفته باشم هم از بس كه از اميد مي شنوم

مبينا : آره هم راست مي گي اين بايد زبونش رو قطع كنند تا آدم شه

اميد : ههههه

امين : خوب مبينا نگفتي از كدوم قسمت عروسي خوشت آمد

مبينا : همش

امين : زيباترينش ؟

 مبينا : قسمت حنا بندون

امين : ههههههههه

مبينا : نكنه جك گفتم و خبر ندارم

امين :هههه نه ببخشيد منظورم نيست  فقط تو و اميد هر دوتون سليقه هاتون مثل همه هر دوتون از حنابندون خوشتون اومد

مبينا به حالت جدي : نه والا سلقيه ي من از اميد بهتره خيلي هم بهتررررررره

اميد فقط يه نگاهي به مبينا كرد و روش روبه اون طرف خيابون بر گردوند

فردا صبح ساعت 5/8

مبينا : صبح بخير

اميد : صبح بخير

مبينا : صبحونه خوردي

اميد : نه

مبينا : مي خواي برات درست كنم

اميد : نه اشتها ندارم

مبينا : اين به جاي شكر كردن و اداش رو در مياره « نه اشتها ندارم »

اميد فقط يه نگاهي به مبينا كرد و بيرون رفت

بعد از چند دقيقه

امين : سلام مبينا

مبينا : سلام

امين : پس اميد كو ؟

مبينا : نمي دونم فقط ناراحت بود بيرون رفت برو ببين چشه

امين : باشه

و از اتاق بيرون رفت

اميد رو ديد كه در حياط روي يه صندلي نشسته و سرش رو به طرف آسمان بلند كرده

امين : سلام

اميد در اون حالت : سلام

امين : چطه ؟

اميد : هيچي

امين : به خاطر حرفاي ديروز مبينا ناراحتي

اميد ساكته

امين : دوسش داري

اميد : كي رو ؟

امين : مبينا

اميد يه نگاهي به امين كرد و سرش رو انداخت پايين

امين : اون داخل نگرانت بود

اميد يه لبخندي زد : چرا دروغ مي گي من كه تازه باهاش دعوا كردم

امين : دروغ نمي گم

اميد : نمي خواد منو بفهمه هر كاري بكنم نمي خواد منو بفهمه

چند دقيقه هر دو ساكت شدند و به فكر فرو رفتند

مبينا اومد با دو فنجان چاي : بفرما

امين : مرسي

مبينا : بفرما

اميد : مرسي نمي خوام

مبينا : بردار ناراحت مي شمااا

اميد يه فنجان برداشت : مبينا يه لحظه امين به عربي چه بايد بگم

امين : بگو شكرا

اميد : شكرا

مبينا : ههه من چه بايد در جوابش بگم

امين : عفوا

مبينا : عفوا

امين : هههههه به خدا هر دوتون ديوانه ايد

يه باره موبايل مبينا زنگ خورد

مبينا : الو

مهتا : الو سلام

مبينا : سلام

مهتا : خوبي ؟

مبينا : الحمدالله خوبم تو چطوري ؟

مهتا : بهتر از هميشه اوضاع اونجا چطوره حتما حوصله ات سر رفته نه ؟

مبينا : نه اتفاقا خيلي هم وقت كم ميارم

( مهتا همكار مبينا و اميد است و هميشه از مبينا حسوديش مي شه چون مبينا هميشه بهتر از اونه )

مهتا : حتما اونجا خيلي گرم است گرماش هم طاقت فرساست

مبينا : خوب همه جا كه آب و هواش مثل تهران نمي شه ولي خوشبختانه ما در فصل زمستون اومديم اينجا و فصل زمستون اينجا مثل بهار تهرونه

مهتا با خودش ااااف نمي تونم يكم اذيتش كنم

مهتا : خوب اميد چطوره بده بهاش حرف بزنم ؟

مبينا : باشه

مبينا : اميد مهتا مي خواد بهات حرف بزنه

اميد: بده حالا مي تونم تلافي اون روز رو در بيارم

مبينا : اميد نه خواهش مي كنم نه با اين دختر حسود

اميد : بده اون گوشي رو

مبينا : وااااي امين حالا اميد تلافي اومن روز رو در مياره اونم جلو كي جلو اين دختر حسود

امين : نه فكر نكنم

مبينا : حالا مي بينيم

اميد : خداحافظ

مبينا : الحمدلله به خدا اگه به اون دختره چيزي مي گفتي هااا مي كشتمت

اميد : هههههههه نه نترس نگفتم مي دونستم مي خواي منو بكشي براي همين نگفتم

مبينا : ههههههه

اميد : نخند

مبينا :  به خاطر اين كه به اين دختره ي حسود چيزي نگفتي حرفاتو گوش مي دم ، چشم

امين و اميد : هههههه

مبينا : خوب امروز كجا مي خواهيم بريم ؟

اميد : ما دريا و آتش رو ديديم ولي كوه تا حالا نرفتيم

مبينا : يعني امروز مي ريم كوهنوردي ؟

اميد : آره

امين : خوب يالله پاشيد

در بين راه

موبايل مبينا زنگ خورد

اميد : مبينا چرا هي موبايل تو زنگ مي خوره ولي موبايل من نه

مبينا : براي اينكه خيلي ها براي من دلتنگ مي شن ولي تو كسي رو نداري

امين : هههههههه

اميد : آره بخند يه بار هم نگفتي بهم زنگ مي زني

امين : زنگ بزنم چكار من كه 24 ساعته پيشت هستم

مبينا : الو

سميه : الو سلام خوبي ؟ كجايي ؟ چكار مي كني ؟

مبينا : هههههه سلام چرا تو هميشه با عجله اي

سميه : هههه يه عادته

اميد : از اولش مي خنده هنوز جواب سلامو نداده

امين : مي گم اگه حسوديت مي شه موبايل مبينا رو بگير با اون كه پشت خطه حرف بزن

اميد : هههه والا تا رسيديم كوه منو از بالاي كوه پرت مي كنه تا پايين

امين : هههه

سميه : خوب حالا كجاييد ؟

مبينا : داريم مي ريم كوه

سميه : خوش بحالتون ما كه فقط بايد درس بخونيم

مبينا : هههههه

سميه : مبينا فردا بيا مدرسه باشه

مبينا : براي چي من كه به زور از اين مدرسه خلاص شدم

سميه : نه فردا يه زنگ كلاس نداريم بيا با دوستام آشنا شو

مبينا : خوب يلحظه ببينم امين منو مي رسونه

امين : كجا ؟

مبينا : مدرسه پيش سميه

امين : نه من و اميد فردا كار داريم نمي رسونمت

مبينا : خوب فقط منو برسون مي مونم پيش سميه تو برگرد

امين : نه نمي شه

مبينا : سميه ببين پسر خالت چقدر لجبازه

امين : من لجبازم حالا دگه اگه بميري نمي برمت

اميد يواشكي : هههه امين مبينا آبروتو جلو سميه برد

امين : اين زبون دراز

سميه : خوب بده بهاش حرف بزنم

مبينا :گوشي رو بهش مي دم فقط به يه شرطي

سميه : چه شرطي ؟

مبينا : فارسي حرف بزنيد

سميه : هههه باشه شيطونك

مبينا : امين بگير سميه مي خواد بهات حرف بزنه

امين : الو سلام

سميه سلام خوي ؟

امين : خوبم تو چطوري ؟

سميه : شكر خدا

سميه : چرا نمي خواي مبينا رو بياري ؟

امين يواشكي حرف مي زنه تا مبينا نشنوه : خوب اين يه تنبيه

سميه : تنبيه براي چي ؟

امين : يه تنبيه براي اينكه خيلي اميد رو اذيت مي كنه مثل تو كه منو اذيت مي كني

سميه : حالا بخاطر من فردا بيارش باشه

امين : باشه

سميه : خداحافظ

امين : خداحافظ

امين : زبون دراز بگير

مبينا : هههه حالا چون مي خواي منو برسوني چيزي بهت نمي گم

امين و اميد : هههههه

بعد از اينكه به كوه رسيدند

البته تا نصف راه رو با ماشين رفتند بقيه رو بايد پياده برن چون راهي براي ماشين نيست

اميد : امين حالا تو راه رو بلدي نه بريم گم شيم

امين : نه نترس

بعد از چند دقيقه

اميد : رسيديم

مبينا : ااف مردم

اميد : من هم همينطور

امين : هههههه  مي دونيد هر دوتون تنبلين من موندم چرا هميشه دعوا مي كنيد بر سر اينكه كدومتون تنبليد در آخر هم هردو تنبل از آب در مياد

مبينا و اميد : هههههه

امين : واقعا مكمل همديگريد : هم در كار هم در دعوا و هم در تنبلي ههههه

مبينا فقط يه لبخندي زد

اميد : امين اون مرد داره چكار مي كنه ؟

امين : اين اومده براي عسل طبيعي 

مبينا : اينجا هم عسل هست إ اينجا كه گلي نيست فقط اين بوته ها و اين درخت هاي خار دار

امين : خوب از اين درخت خاردار و بوته ها تغذيه مي كنند دگه عسلش هم خيلي مقوي نه اينجا داروي گياهي هست خيلي خوبه

مبينا : اها

اميد : بعد اين درختاي خاردار چيه ؟

مبينا : آره نگاه كن ميوه داره نگاه كن چقدر كوچك اند

امين : آره اينا بهش مي گن درخت هاي« صدر» اها به فارسي هم «كنار»

مبينا : يكي بخورم ؟

امين : بخور

مبينا يكي رو چيد و خورد : خوش مزه است

اميد : ببينم

مبينا : اميد بيا بريم از اون مرده عسل بخريمم ببريم سوغاتي

اميد : بريم

ظهر ساعت 2

امين : خوب اين غذا ها رو مادر فرستاده بخوريد من مي رم خونه اگه چيزخواستيد زنگ بزنيد

مبينا : واقعا مادرتو بزحمت انداختيم

امين : نه چه زحمتي

مبينا : اما واقعا غذاهاش حرف نداره

اميد : امين اين كه حليمه اونا چيه ؟

امين : اينا يك نوع نان است اون يكي كه پهن تره « مرشوش » و اون يكي « خمير »

مبينا : اها

امين : خوب كاري نداريد من رفتم

اميد : نه مرسي خداحافظ

امين : خدانگهدار

شب ساعت 5/9

اميد : مبينا

مبينا : هااان

اميد : دلت براي تهران تنگ نشده ؟

مبينا : چرا خيلي مخصوصا براي مامان

اميد : من هم همينطور

مبينا : مي دوني هميشه كه به ماموريت مي رم خيلي بيشتر از اين بار دلم تنگ مي شه

اميد : آره من هم همينطور

يه باره برق قطع شد

مبينا : وااااي مامان ، اميد چي شد ؟

اميد : نمي دونم برق قطع شد

مبينا : من مي ترسم

اميد : نترس من بهاتم

مبينا : اميد مي ترسم

اميد : بيا كنارم بشين تا من به امين زنگ بزنم ببينم چه خبره

مبينا بلند شد و كنار اميد نشست

اميد : الو امين

امين : ههه مي دونم برق قطع شده

اميد : آره مبينا هم مي ترسه

امين : خوب حالا ميام و يه چراغ قوه ميارم

بعد از چند دقيقه امين اومد با يك چراغ قوه

مبينا : اااااف داشتم مي مردم از ترس

امين : هههههه

اميد : چيز خنده داري گفت ؟

امين : هههه خوب مي خندم چون ما عادت داريم هميشه برق قطع بشه ولي مبينا چجور ترسيده انگار هيچ وقت حتي يك دقيقه هم تو تاريكي نمونده

امين : حالا زمستونه فقط با چند قطره بارون يا يه وزش ملايم باد برق قطع مي شه

اميد : واقعا ؟

امين : خوب زمستون حالا هيچ تابستون بيشتر وقتا قطع مي شه اگه هم برق هست ضعيف نه تنها ما در تاريكي مي مونيم بلكه در گرماي طاقت فرسا

مبينا : واااي كي برق مياد شما چه جوري تحمل مي كنيد ؟

امين : ههه خوب عادت كرديم دگه

فرداي آن روز ساعت 5/8

مبينا : اميد

اميد : جانم

مبينا : تو امروز چكار مي كني من نيستم

اميد : نمي دونم تو فكر مي كني من كجا برم ؟

مبينا : اممممممم نمي دونم شايد امين مي خواد تو رو جايي ببره

اميد : نمي دونم چيزي نگفت

مبينا : تا شب برگردي اها 

اميد : هههههه چرا ،  تو كه نيستي ؟

مبينا : چرا نمي خوام اونجا بمونم اميد يه خواهش

اميد : بگو

مبينا : بگو به امين بياد دنبالم مي دونم لجبازه نمياد دنبالم باشه

اميد : باشه ولي چرا نمي خواي بموني ؟

مبينا : تو تنها مي موني

اميد يه لبخندي زد : يعني نگران مني ؟

مبينا : تو چه فكر مي كني ؟ اينو گفت و رفت بيرون

اميد روي مبل دراز كشيد و چشماش رو بست

بعد از چند دقيقه

امين با فرياد : من اومدم

اميد : ترسونديم

امين : هههه مگه داشتي به چي فكر مي كردي

اميد يه لبخندي زد

مبينا : امين نمي اومدي بهتر بود

امين : منو ببخش خوب حالا آماده اي

مبينا : آره

امين : خوب بريم

مبينا : اميد خداحافظ شب مي بينمت

اميد : خداحافظ

در راه

مبينا : مياي دنبالم دگه

امين : نه

مبينا : نه و نكمه چرا آخه ؟

امين : خوب بمون

مبينا : نمي خوام بمونم

امين : حالا اگه تونستم

مبينا : لجباز

مبينا : خداحافظ

اينو گفت و از ماشين پياده شد و وارد مدرسه شد

مبينا : سميه سلام

سميه : سلام خوبي چرا دير كردي

مبينا : همش تقصير اين پسر خاله ي لجبازته

سميه : هههههه اولين باره مي دونم امين لجبازه

مبينا : خوب بريم پيش دخترا

پيش اميد

اميد : امين حالا كجا بريم

امين : چه بدونم

اميد : اها بريم پارس جنوبي

امين :خوب بيرم

در مدرسه

مبينا : بچه ها خوش بحالتون اينجا هواش مثل عسلويه آلوده نيست

حصه ( يكي از دوستاي سميه ) : نترس اينجوري كه پيش ميره تا چند سال آينده چاه مبارك هم آلوده مي شه

مبينا : منظورتون چيه ؟

وحيده : منظورش اينه كه مي بيني چقدر عسلويه آلوده هست تا چند سال هم اين آلودگي ها به اينجا مي رسه دگه

لطيفه : اصلا هم كسي بفكرآلودگي عسلويه نيست فقط سودشون رومي گيرند و بس آدم نمي تونه از خونش بيرون بياد از بس بوي بد همه جا رو بر داشته

غاليه : گاهي اوقات هم شبا بوش تا اينجا مي رسه دگه اونجا چه خبر دود سياه مي ره تو هوا خودتون كه ديديد

مبينا : آره ديدم چقدر دي اسيد كربن و گاز هاي ديگر مي ره هوا

لطيفه : حالا از آلودگيش بگزريم اصلا دختراي عسلويه جرأت نمي كنند پاشونو بيرون از خونه بزارن از بس ناامني تو عسلويه هست

در عسلويه  

امين : ببين از اون شعله چقدر دود سياه در مياد

اميد : دوربينو بده ازش عكس بگيرم

در مدرسه

مبينا : دخترا حياط مدرستون چقدر كوچك وقتي ورزش دارين چكار مي كنيد

وحيده : اون نماز خونه رو مي بيني

مبينا : آره

وحيده : فرش رو ازش بر داشتيم هم براي ورزشي كه نمي تونيم تو حياط انجام بديم مثل دراز نشست اينا هم سالن امتحان ما شده

مبينا : پس كجا نماز مي خونيد

سميه : چندتا سجاده داريم پهن مي كنيم نمازمون رو مي خونيم

ساعت  5/12

مبينا : الو

اميد : الو سلام

مبينا : سلام خوبي ؟

اميد : خوبم اوضاع چطوره ؟

مبينا : خوبه ، كجاي حالا ؟

اميد : من و امين يه چيزي به ذهنم اومد رفتيم تحقيق كنيم

مبينا : چه چيزي ؟

اميد : آلودگي هواي عسلويه

مبينا : هههه

اميد : چطه

مبينا : همين هم من دارم در موردش با بچه ها بحث مي كنيم

اميد : هههههه واقعا

مبينا : آره

مبينا : خوب به امين گفتي بياد دنبالم

اميد : آره ساعت 5/5 خوبه دگه

مبينا : آره

اميد : باشه

ساعت 1 ظهر

مبينا : دستت درد نكنه غذا هاي اينجاييا چقدر خوشمزه هست

مادر سميه : مگه كجا از غذاهاي محلي اينجا خوردي

مبينا : مامان امين برامون مي فرسته

مادر سميه : اها و سرش رو پايين انداخت

سميه مي خواد اوضاع رو بهتر كنه : خوب چه خوردي

مبينا : هههه يكم اسماش يادمه صبر كن اها « مجبوس » و« جريش » و دو نوع نان يكي  «خمير » و يكي ديگه « ممروس »

سميه و مادر سميه : هههههه

مبينا : چيه اسماشو غلط گفتم

سميه : ههه « مرشوش » نه « ممروس  »

ساعت 5/5

سميه : مبينا اومدن دنبالت

مبينا : مگه امين نيست

سميه : نه همكارته اميد

مبينا : چي ؟

سميه : اميد

مبينا : خوب من بايد برم كو مامانت ؟

مادر سميه : كجا مي خواي بري امروز رو مي موندي اينجا

مبينا : نه ممنون از صبح تا حالا زحمتتون دادم

مادر سميه : نه چه زحمتي

مبينا : خوب خدانگهدار

همه : خداحافظ

در ماشين

مبينا : سلام

اميد : سلام

مبينا : چرا تو اومدي دنبالم امين چيزيش هست ؟

اميد : نه

مبينا : پس براي چي تو اومدي دنبالم ؟

اميد : اگه ناراحتي برگردم بگم امين بياد دنبالت ؟

مبينا : ههههه نه منظورم نيست فقط گفتم شايد امين چيزيش باشه بعدا هم تو كه اينجا رو خوب بلد نيستي

اميد : فقط همين

مبينا :آره خوب شد هم تو اومدي، خوبه

اميد يه لبخندي زد : خوبه

مبينا : هههه

اميد : خوب چه خبر از مدرسه

مبينا : مي دوني خيلي از دست خودم ناراحتم

اميد : براي چي ؟

مبينا : چون فكر بد از مردم اينجا كرده بودم چون فكر كردم مردم اينجا عقب مانده اند ولي حالا دخترا رو ديدم خيلي پشيمون شدم

اميد : خوب همه ي ما در مورد بعضي چيزا فكر بدي داريم و بعضي وقتا هم مطمئن هستيم كه فكرمون درسته بعدا مي بينيم كه اشتباه كرديم

مبينا : خوب كي برمي گرديم تهران ؟

اميد : دلم نمي خواد اينجا رو ول كنم

مبينا : من هم همين طور خيلي چيزا اينجا هست كه منو جذب مي كنه مهربوني و پاكي مردم اينجا رعايت كردن اسلام و تمدن و اداب و رسومشون

اميد : من هم همينطور

مبينا : اميد مي خوام هر طور شده به امين و سميه كمك كنم

اميد : چي از چه نظري ؟

مبينا : يعني تو نمي دوني

اميد : در مورد چي ؟

مبينا : يعني امين بهت نگفت ؟

اميد : اي شيطون مي خواي حرف از زير زبونم بكشي

مبينا : هههه نه به خدا سميه بهم گفت

اميد : چي گفت ؟

مبينا : لوس نشو دگه ، گفت كه همديگر رودوست دارند اما بين مادر و خالش اختلاف وجود داره

اميد : آره امين هم همينو گفت

مبينا : ولي راستشو بخواي من حس كردم كه مامان سميه راضي شايد مادر امين نارضي باشه

اميد : نه امين گفت مادرش راضيه بهش گفته با اين كار شايد با خواهرش راضي شد

مبينا : خوب بهش بگو كه نترسه و قدم اولو برداره

اميد : مطمئني ؟

مبينا : صد در صد

شب ساعت 10

امين : سلام مبينا خوبي ؟ خوش گذشت ؟

مبينا : تو هم مثل سميه با عجله اي

امين : ههههه

مبينا : خوبم ، آره خيلي خوش گذشت ها سميه هم سلامتو رسوند

امين حيرت زده : چي ؟

مبينا : سميه سلامتو رسوند

امين : سلامت باشي

اميد : مبينا لوازمت جمع كن فردا عصر بايد برگرديم

امين : فردا

اميد : آره سر دبير زنگ زد گفت بسه بر گرديد

مبينا با ناراحتي : باشه

اميد : امين به اون حرف هاي كه بهت زدم فكر كردي ؟

امين : براي همين هم اومدم ولي

اميد : ولي چي ؟

امين : مي خواستم تو هم بهام باشي ولي حالا تو مي خواي بري

مبينا : امين من چي منو نمي خواي كنارتون باشم

امين : هههه چرا به خدا تو خواهرم هستي خواهري كه مادرم نداره

مبينا : تو هم برادرم هستي

اميد : مبينا پس من چي ؟

مبينا يه لبخندي زد و بلند شد : من مي خوام برم خودمو براي فردا آماده كنم

اينو گفت و رفت

امين : بهت گفتم دگه مبينا مي دونه

فرداي آن روز ساعت 8 صبح

مبينا با نشاط از خواب بلند شد و غذاهاي محلي اونجا رو كه سميه يادش داده بود درست كرد بعد رفت اميد رو بيدار كنه

مبينا پشت در اتاق اميد : اميد اميد بيدار شو

هيچ جوابي نشنيد

مبينا : ااااااااميد

اميد با صداي خواب آلود : هاااان

مبينا : بلند شو

اميد : باشه

اين داستان هم تخيليه و اصلا اصلا واقعيت ندارد ولي جاهاي كه ازكمبودهاي منطقه مي گه صد در صد واقعيت دارد .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:48  توسط دختر جنوبی | 

سميه : سلام

همه : سلام

مبينا : معرفي مي كنم اميد هههه بگم

اميد : يه نگاهي به مبينا كرد

مبينا : هههه خوب اميد همكارم از تهران و امين همكارم اينجا

سميه : خوشبختم

مبينا : اينهم دوستم سميه

اميد : خوشبختم

سميه : مرسي

امين : من هم كه قبل باهاش آشنايي دارم

مبينا : كي ما نمي دونيم

امين : هههه قبل از كه شما تودتا رو ببينم

اميد : چي ؟

سميه : هههه امين پسر خالمه

مبينا : واقعا

امين : آره

مبينا : سميه چرا نگفتي ؟

سميه : اولا نپرسيدي نگفتم

مبينا : ثانيا

سميه : از كجا بدونم امين همكارته

مبينا : اهاا

اميد : خوب عربي حرف بزنيد ببينم مي تونم چيزي بفهمم

مبينا : تو بفهمي عمرن تو زبون فارسي كه زبون مادريته به زور مي توني حرف بزني چه برسه به عربي

امين و سميه : ههههه

امين : هاذيلا دوم هواش عندهم

مبينا : چي داشتيد مي گفتيد

امين : هيچي

اميد : حتما داشتيد غيبتمون رو مي كرديد مبينا ببين اين دوتا فاميلن جمع شدن دور هم حالا دگه ما هيچ انواع غيبت

سميه : هههه نه به خدا فقط گفت كه شما هميشه دعوا داريد

اميد : هههه پس اين چي چي شد

امين : خوب شما دوتا كه همشهري هستيد چرا هيچ وقت يه دست نمي شيد

مبينا : هههه من و اميد بي خيال بابا

اميد : هههه زبون دراز

سميه : راستي امين فردا مياي عروسي جاسم

مبينا : عروسي كي ؟

سميه : عروسي فاميليه ي تو چاه مبارك پسر عموي امين با دختر عموي من

مبينا : چه قشنگ

امين : ميام حتما

سميه : راستي مبينا تو دعوتي

مبينا به حالت جدي : من نميام

سميه : براي چي

مبينا : پس اميد چي مي شه خودش تنها بمونه خونه من هم برم شاد و خوشحال شم

اميد : واقعا مي گي

مبينا : آره دگه همشهري هستيم بايد يه دست باشيم

اميد : هههه شوخي مي كنه مياد فقط مي خواد اداي شما در بياره

مبينا به حالت خيلي جدي : نه شوخي نمي كنم

امين : ههههه خوبه خوبه

امين : بعدا هم اميد هم دعوته

مبينا : حالا شد

اميد امين رو كشيد كنار : امين چرا وقتي گفتم سميه قشنگه چيزي نگفتي

امين : هميجوري

اميد : نه واقعا چرا چيزي نگفتي مردم اينجا كه با غيرتن

امين : چيزي نيست خوب سميه واقعا قشنگه دگه

اميد امين رو نگاه كرد انگار يه كم غمگين بود

اميد : امين پس اين غم براي چي

امين : هيچي بابا

اميد : اامين چي مي تونم كمكت كنم

امين : نه بابا اصلا بذار بگم من و سميه همديگر رو دوست داريم اما . . .

اميد : اما چي ؟

امين : مامانم با خالم اختلاف دارن نمي تونم برم خواستگاريش

اميد : اها خوب سميه مي دونه

امين : آره

اميد : خالت چي تو رو قبول داره

امين : منو آره ولي مامانم نه

اميد : خوب

امين : از خيلي وقته نديدمش چون كه زياد با خونه ي خالم رفت و آمد نداريم

اميد : براي چي ؟

امين : آخه من عسلويه ام و خالم چاه مباركه

اميد : اها

مبينا : شما دوتا چي بهم مي گين ؟

امين يواشكي : نه بگي ها

اميد : نه خيالت تخت

اميد : نه چيزي نمي گيم

سميه : خوب من بايد برم

مبينا : كجا تازه آمدي ؟

سميه : خانواده دارن مي رن كي بعدا منو مي رسونه

اميد : خوب بمون بعدا امين تو رو مي رسونه

سميه : نه ممنون من بايد برم خداحافظ

همه : خدا حافظ

امين يواشكي : چرا اينجوري بهش گفتي حالا مي فهمه بهت گفتم

اميد : خوب بفهمه

مبينا : شما چطونه امروز هي هر دقيقه پچ پچ مي كنيد

اميد : هيچي

شب هنگام ساعت 10

امين : اين هم شام  مادرم براتون فرستاد غذاي محلي هستش

اميد : چيه

امين : بهش مي گن مجبوس

مبينا : من كه نمي خوام بدونم چيه فقط مي خوام بخورم مي دونم كه خوش مزه بود مثل اون روز چي گفتي اسمش اها لقيمات خيلي خوش مزه بود

اميد : آره خيلي خوش مزه بود

امين : خوب بخوريد تا سرد نشده

فردا صبح ساعت 9

امين : آماده ايد

مبينا : آره

امين : اميد تو چي

مبينا : خوب تنبلي اومد سراغش از اول صبح

اميد : هههه نه والا من با نشاط ترم

ظهر ساعت 2

مبينا : خوب اين منظقه ي ويژه چقدر بزرگو قشنگه

اميد : آره واقعا

امين : خوب ساعت چند بيام دنبالتون

اميد : براي چي بياي دنبالمون

مبينا : اهاي فراموش كار مي خوايم بريم عروسي

اميد : ههه آره شما دخترا براي عروسي مي ميريد

مبينا : ههههه

اميد : هر وقت تو مي خواي بيا

امين : شما مي خواي همه ي عروسي رو ببينيد

مبينا : آره

اميد : ههههه

ساعت 5/4 در راه

مبينا : خوب عروسي اينجا چه جوريه

امين : عروسي اينجا مثل شما تو هتل يا ... نيست اينجا زنان خونه ي عروس و مردا خونه ي داماد

اميد : اها

يه باره موبايل مبينا زنگ خورد

 مبينا : الو

مادر مبينا : سلام دخترم فدات شم الهي خوبي دخترم

مبينا : خوبم شما چطوريد ؟ تهران چه خبر ؟

مادر مبينا : خوبيم همه خوبند

مادر مبينا : حتما خيلي بهت بد مي گذره دخترم؟

مبينا : نه مامان خيلي هم خوش مي گذره الان هم دارم مي رم عروسي

مادر مبينا : عروسي كي تو گفتي كسي اونجا زندگي نمي كنه

مبينا : نه مامان اينجا مثل تهرون پر آدمه فقط فرق اينجا با اونجا مردم اينجا مهربون مهمان نواز و ...

مادر مبينا : خوبه خوب  از اميد چه خبر  ؟

مبينا : خوبه

اميد : سلامشو برسون

مبينا : سلامتون رو مي رسونه

مادر مبينا : سلامت باشي مواظب خودت باش دخترم

مبينا : چشم

مادر مبينا : خداحافظ

مبينا : خداحافظ

مبينا گريه اش آمده بود پس به سمت خيابون نگاه كرد تا كسي اونو نبينه

اميد فهميد : مبيناا

مبينا سريع اشكاش رو پاك كرد با صداي كه معلوم بود داشت گريه مي كرد : بله

اميد : انشالله دو روز و بر مي گرديم ناراحت نباش

مبينا فقط يه لبخندي زد

دوباره موبايل مبينا زنگ خورد

اميد : وااااااااااي

مبينا : هههه حسوديت مي شه كسي بهت زنگ نمي زنه

اميد : حتي وقتي كه ناراحتي زبونت درازه

مبينا : هههههه

مبينا : الو

سميه : الو سلام خوبي ؟ كجاي ؟ كي مي رسي ؟

مبينا : هههه مي خواي به اين همه سوالات يه باره جواب بدم

سميه : ههه خوب اول جواب سلاممو بده

مبينا : سلام خوبم مرسي نمي دونم كجام

مبينا : امين سميه مي گه حالا كجاييم

امين : ما حالا اخنديم تا چند دقيقه مي رسيم

اميد يواشكي طوري كه مبينا نشنوه : خوب پريدي جواب دادي

امين : هههه

مبينا : شنيدي

سميه : من كي از امين پرسيدم از تو پرسيدم

مبينا : خوب من چي مي دونم بايد از امين بپرسم دگه

سميه : خوب منتظرتم خداحافظ

مبينا : خداحافظ

بعد از چند دقيقه

امين : خوب مبينا رسيديم پياده شو

مبينا پياده شد

اميد هم پياده شد : مبينا

مبينا : بله

اميد : مواظب خودت باش

مبينا يه لبخندي زد : چشم

و دستش رو براش تكون داد

مبينا وارد خانه شد

سميه : سلام

مبينا : سلام چه خوشگل شدي

سميه : مرسي چشات منو قشنگ مي بينه

مبينا : نه جدي مي گم

خانه ي داماد

اميد : امين اين چيه

امين : كدوم

اميد : اون قاليه كه آويزونه و تزئين شده

امين : اون جا داماد رو حنا بندون مي كنند

اميد : اينجا دگه داماد رو حنا بندون مي كنند

امين : آره حالا بعد ز چند دقيقه مي بيني 

خانه ي عروس

مبينا : سميه اين چيه كه كشيدي رو دستت چقدر قشنگ و ظريفه

سميه : حناست

مبينا : چي حنا چه قشنگ

مبينا : كي گذاشتي ديروز تو رو ديدم نگذاشتي كه

سميه : آره ديشب حنابندوني عروس بودن من هم حنا گذاشتم

مبينا : خوب هميشه اينجوريه ؟

سميه : آره همه ي عروسي ها حنا بندون عروس ، يه روز قبل از عروسي  

سميه : مي خواي برات بزارم

مبينا : بلدي

سميه : آره

مبينا : آره خيلي دوست دارم

سميه : خوب بعد از شام برات مي زارم

خانه ي داماد 

 اميد : حنا بندوني داماد چقدر قشنگه

امين : خوب براي عروسيم دعوتت مي كنم بيا باشه

اميد : چرا منتظر روسيت باشم خودم براي عروسي حنا بندون داماد داريم نگران نباش

امين : مي خواي تهرونيا مسخرت كنند

اميد : مسخره كنند آخه خيلي اين قسمت حنا بندوني رو دوست دارم

خانه ي عروس

سميه : بيا شام بخور

مبينا : الان ؟

سميه : آره الان

مبينا : چرا الان

سميه : اينجا اين وقت ها شام ميدن بعضي ها هم نهار مي دن

مبينا : خوب حالا چي مي دن

سميه : گوشت و برنج و حليم و . . .

خانه ي داماد  

اميد : غذاشون چقدر خوش مزه است

امين : مي دوني اين غذا رو از رستوران نيوردن

اميد : پس از كجا ؟

امين : زن هاي اينجا با دست پخت خودشون

اميد : دستشون درد نكنه

امين : ههههههه

خانه ي عروس

شب ساعت  5/9

سميه : بيا بريم عروس ببينيم

مبينا : بريم

مبينا : وااااااي چقدر قشنگه

سميه : ههههه خوب دختر عمومه بايد به من رفته باشه دگه

مبينا : هههه نه والا

سميه : آره دگه

مبينا : راستشو بخواي تو قشنگ تري

سميه : هههه مرسي

مبينا : مي دوني شايد تنها چيز مشترك بين عروسي ما و اينجا چيه

سميه : چيه

مبينا : آرايش و لباس عروس

سميه : خوب ما هم بايد پدر مادرمون كه در گذشته زندگي كرده اند و چنين آداب و رسومي را دارند راضي كنيم هم غرور خودمون البته با رعايت اسلام

سميه : ما با انجام اين رسوم آنها رو راضي مي كنيم و عروس براي اينكه از مدل عقب نمونه و غرورش رو راضي كنه لباس و آرايشش مطابق مدله

مبينا : اها

خانه ي داماد  

اميد : امين فكر مي كني حالا مبينا چكار مي كنه

امين : حتما با سميه است دگه

اميد :  هههه خوب مي دونم كه با سميه هست مي گم دارن چكار مي كنند

امين : ههه من چي مي دونم مي خواي ببرمت اونجا

اميد : ههههه مي خواي مبينا منو تكه تكه كنه

امين : هههههه

اميد : بهتر بهش زنگ بزنم

اميد : الو

مبينا : الووو

اميد : سلام

مبينا : الوووو نمي شنوم

اميد داد مي زنه : خوب بيااااا بيرون

 مبينا : باشه يه لحظه

مبينا : تو چي مي خواي حتي اين جا ول كن نيستي

اميد : هههه خواستم بپرسم همه چيز خوبه

مبينا : آره خوبه ، حالا مي خواي بهم بفهموني كه نگرانمي

اميد : تو چي فكر مي كني ؟

مبينا : ههه نمي دونم

اميد : هيچ وقت هم نمي دوني

مبينا مي خواست موضوع عوض كنه : خوب امين چطوره

اميد : خوبه

مبينا : فكر كنم اين قسمت قشنگ تر از قسمت مرداست

اميد : ههه نه اينجا قشنگتره

مبينا : خوب بعدا همه چيز رو برام تعريف كن ، باشه

اميد : باشه ، كاري نداري

مبينا : مرسي

اميد : خداحافظ

مبينا : اها اميد صبر كن خداحافظ تو عربي چي مي شه

اميد : ههههه

مبينا : اها مع سلامه

اميد : هههه امين جواب مع السلامه رو چي مي گن

امين : الله ايسلمج

اميد : الله ايسلمج

منتظر قسمت بعدي باشيد . . .

نظرتون هم يادتون نره برام مهمه ناراحت هم نمي شم هر چي مي خواهيد بگويدد ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 19:8  توسط دختر جنوبی | 

شهر شعله ها ۳

فرداي آن روز

صبح ساعت 9

مبينا : صبح بخير

امين : صبح بخير

مبينا : اميد چطه

اميد : مي گه چطه ما اومديم اينجا بخوابيم يا خبر جمع كنيم مي گه چطه

مبينا : خوب خواب رفتم چكار كنم حالا مگه چه شده عصباني هستي

اينو گفت و رفت بيرون

امين : چطه اميد حالا مگه چه شده عصباني شدي

اميد : هيچي بابا فقط حوصله نداشتم مي دونم نبايد اينجوري مي شه

اين گفت و بيرون رفت

از طرف ديگه مبينا رفت حياط و نشست رو يه صندلي

مبينا : من كه كاري نكردم اينقدر عصباني شد

از طرف ديگه وجدانش عذابش مي داد : خوب حق با او بود دگه بايد زودتر بيدار مي شدي

مبينا : اااااااف

اميد :مبينا

مبينا : مبينا خانم لطفا

اميد : خوب مبينا خانم من متاسفم من ببخش نبايد اونجوري مي شد

مبينا : چي متاسفي مگه من مسخرتم دعئام مي كني بعد از چند دقيقه مياي مي گي متاسفم

اميد : خوب حالا ببخشيد

مبينا : به يه شرط

اميد : چه شرطي

مبينا : مي گن اينجا يه جاي هست به اسم نايبند خيلي قشنگ امروز بي خيال ماموريت بريم اونجا

اميد با لبخند : چشم

در راه

 امين : مبينا نگفتي نايبندو از كجا مي شناسي

مبينا : از دوستم

امين : دوستت ؟إ

اميد : به اين زودي

مبينا : خوب فقط بچه ي زرنگ مي تونه به اين زودي دوست پيدا كنه

اميد : منظور

اميد : اين حرفا براي منه

مبينا : خوب تو چي فكر مي كني ؟

اميد : براي من

مبينا : خوب وقتي اينو مي دوني دگه چرا مي پرسي ؟

اميد : كي گفته من دوست ندارم پس امين كجا رفت

امين : فدات شم الهي

مبينا : هههه

بعد از چند دقيقه

مبينا : خوب نظرتون چيه در مورد انتخاب من

امين : خوبه

مبينا : مرسي

اميد : عااااااالي

مبينا : ههه مي دونم

اميد : بريم پيش دريا

امين : بريم

مبينا : اينجا چقدر قشنگه هم دريا داره هم كوه و هم درخت و اين درخت ها چقدر قشنگ و عجيبند

اميد : آره

مبينا : خوب امين چقدر روستا تابع عسلويه است

امين : زياد از بزرگ ترين روستا كه در حال شهري شدن هست چاه مبارك

مبينا : آره ديديمش از بقيه ي روستا ها بهتره

امين : بقيه هم از عسلويه بطرف چاه مبارك اخند و خيارو و بستانو و....

و از چاه مبارك به پايين سهمو و سواحل  ، سهمو و بندو و ...

و پايين خط هم كنارخيمه  ، زبار ، بساتين و . . .

اميد : اها

مبينا : اونجارو سميه دوستمه

امين : كجا

مبينا : اونجا من مي رم پيشش

اميد : مواظب خودت باش گم نشي يه وقتي

مبينا : امين مواظب بچه ي كوچكت باش نه يه باره مورچه اي ببينه فرار كنه ها

اينو گفت و رفت

امين : ههههههه چشم

اميد : چشت در بياد مي خندي ها

امين : ههههه

اميد : اين سميه خانم هم خوشگل هاا

اميد : اندي دروغ نگفته وقتي ميگه  دختر بندري ......

امين : ههههه

يه بار موبايل اميد زنگ خورد

اميد : الو

سردبير ( آقاي محسني ) : الو سلام

اميد : سلام خوبيد شما ؟

سر دبير : خوبم شما چطوريد؟

اميد : الحمدلله خوبم

سردبير : اوضاع چطوره ؟

اميد : عااااالي

سر دبير : با مبينا حرفتون نشد كه ؟

اميد : هههه نه اونجوري

سر دبير : خوب چه خبر ؟

اميد : سلامتي

سر دبير : بعد از سلامتي

اميد : چه جور خبري مي خواي

سر دبير : جالب ترين

اميد : اول چندتا مي گم بعد كه آماده ي جالب ترين شدي مي گم

سر دبير : هههه خوب بگو

اميد : اول اينكه مردم اين منطقه عرب زبونند

سر دبير : شايد از اهوازند

اميد : من هم اين فكر رو كردم واز امين پرسيدم گفت كه نه اونها به طور كلي با اهوازيها فرق مي كنند

سردبير : مگه مي شه عرب اونهم تو ايران

اميد : خير جالب ديگه آبشون

سر دبير : چشه

اميد : نمي دونم يه جوري پر آهك شورررر اولين روز كه اومديم مبينا هههه صورتش رو شست آتيش گرفت دادش رفت هوا

سر دبير : حالا اي به من فش داد

اميد : نه دگه مبينا مثل اول نيست خيلي فرق كرده

سر دبير : اها خوب خير سوم

اميد : اين دگه خيلي فشارتو مي بره بالا

سر دبير : مگه چيه ؟

اميد : اين منطقه لوله كشي گاز نداره

سردبير : اميددد شوخي نكن

اميد : نه به خدا شوخي نمي كنم

سر دبير : مگه مي شه شركت كه كنارشونه اين همه گاز و نفت صادر مي كنه و ....

اميد : چه مي دونم دگه

سر دبير : خوب بس بده با مبينا حرف بزنم

اميد : يه لحظه صداش كنم

سر دبير : مگه كجاست

اميد : با دوستش

سر دبير : به اين زودي دوست پيدا كرد ؟

اميد : به قول خودش زرنگي كرده دگه

سر دبير : خوب مواظب مبينا باش شايد دختر خوبي نباشه ؟

اميد : نترس اينجا مردمشن پاكند پاك پاك مثل مردم تهران نيستند كه مي ترسي از خونه بيرون بري از ترس دوست ناباب اينجا دختراشون با نجابتند و با حجاب

سر دبير : خوب صداش كن

اميد : مبيناااااااااا

مبينا : اين دگه چي مي خواد

سميه : خوب برو ببين چي مي خواد

مبينا :‌ خوب بيا با همكارم آشنات كنم

سميه : نه نمي شه

مبينا : براي چي نمي شه ؟

سميه : مردم اينجا اگه دختري رو ببينند با پسر غريبه حرف بزنه پشت سرش حرف در ميارند

مبينا : مي دوني شايد براتئن بهتر باشه شايد شما كه اين عقيده رو داريد مردم اين منطقه رو از فساد اخلاقي دور كرده

سميه : آره

مبينا : خوب حالا بيا يه دقيقه بر مي گردي

سميه : تو برو من به مامان مي گم ميام

مبينا : باشه

اميد : مبيناااااااااا

مبينا : چطه نمي توني يه دقيقه صبر كني ؟

اميد : آخه آقاي محسني  پشت خطه مي خواد باهات حرف بزنه

مبينا : اينو چرا از اول نگفتي

مبينا : الو سلام

سردبير : سلام خوبي

مبينا : خوبم مرسي

سر دبير : چه خبر شنيدم دوست جنوبي داري

مبينا : هههه آره حتما اين زبون درازه بهت گفته

سر دبير : ههههه منظورت اميد

مبينا : آره

مبينا : اميد ببين حتي آقاي محسني فهميد تو زبون درازي

سر دبير : هههه با اميد كه بگو مگو به پا نكردي كه ؟

مبينا : هههه نه اونجوري

سر دبير : نه خوبه را افتادين

مبينا : چطور مگه

سر دبير : از اميد همين سوال پرسيدم همن جوابو ازش شنيدم

مبينا : هههههههه خوب دگه از بس زبونش درازه حرفاش رو ياد گرفتم

سر دبير : ههههه

مبينا : بهش بگو هوامو داشته باشه

سر دبير : ههه چشم

سر دبير : خوب چرا اينقدر دير كردين ؟تو كه نمي خواستي بري

مبينا : اينجا يه عالمه افسانه نمي شه تو يه روز كشفش كرد

سردبير : براي همين هم بهترين و زرنگترين خبرنگارام رو انتخاب كردم

مبينا : خودم كه مي دونم من زرنگم ولي اين اميد تنبل تنبله

اميد يك نگاهي به مبينا كرد ترسناك

مبينا : ههههه نمي ترسم

سر دبير : از چي نمي ترسي ؟

مبينا : با شما نبودم

سر دبير : هههههه شما دوتا دست برداريد دگه

مبينا : چشم

سر دبير : خوب كاري ندارن

مبينا : ممنون

سر دبير : خداحافظ

مبينا : خداحافظ

اميد : حالا من تنبل و زبون درازم هااا

مبينا : هههه

اميد يه تكه تركه كه اون نزديكي ها افتاده بود برداشت و دنبال مبينا

مبينا : به خدا دگه چيزي نمي گم تو زرنگي هههههه ولي نمي گم زبون دراز نيستي ههههههه

اميد : ههههه مي گي يا بزنم

امين : هههههه مبينا اون دوست داره مي آد اينجا

اميد تركه را انداخت و مبينا آمد

منتظر قسمت بعدي باشيد

ببخشيد اگر غلط املايي يا نگارشي داشت .

نمي دونم داستانم جالب نيست يا .. كسي نظري درباره داستانم نمي ده خوب اگه بده بگين ادامه ندم .

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 14:39  توسط دختر جنوبی | 

شهر شعله ها ( قسمت دوم )

همان شب ساعت 5/9

مبينا : اميد فردا از كجا شروع كنيم

اميد : نمي دونم امين كمكمون مي كني

امين : خوب شما چي مي خواهيد

مبينا : همه از پروژه هاي آينجا و سود و ... مي نويسند ما چيز ديگه مي خوايم

امين : مثلا

اميد : كوه

مبينا : دريا

اميد :آتش

مبينا : از تمدن اينجا

اميد : از فرهنگ و آداب و رسوم اينجا

امين : اها حالا فهميدم چي مي خواهيد

امين : اينجا يك انجمني هست به نام انديشه ورزان برنا شايد بتونندكمكتون كنند

مبينا : چه اسمه جالبي

اميد : حالا كارشون چيه ؟

امين : در اين انجمن جلساتي هست كه جوانان دور هم مي شن و سعي مي كنند با هم فكر مشكلات اين منطقه رو حل كنند

اميد : فقط جلسات تشكيل مي دن

امين : نه فعاليت هاي بيشتري دارند شامل مسابقات شركت در انواع نمايشگاه ها و اردو ها

اميد : خوب اينا رو از كجا پيدا كنيم

امين : فردا يه جلسه دارن مي تونيد بريد

مبينا : بدون دعوت

امين : دعوت نمي خواد همه مي تونند شركت كنند

فردا صبح ساعت 5/8

امين : آماده ايد

اميد و مبينا هر دو با هم : آماده ي آماده

امين : ههههه چه با نشاط

مبينا : خوب من هميشه با نشاطم اين تنبله و اشاره مي كنه به اميد

اميد : من يا تو

مبينا : تو

اميد : نه تو

امين : ههههه خوب من تنبلم خوب

اميد و مبينا : هههه

امين : خوب سوار شيد تا دير نشده

مبينا : مگه نزديك نيست پياده بريم

اميد : آره تا جاهاي بيشتري ببينيم

امين : ههه الان اگه كسي شما رو ببينه كه چجوري با هم توافق دارن نمي گه هر دقيقه با هم دعوا داريد

اميد و مبينا : هههه

امين : نه نزديك نيست چاه مباركه 25 دقيقه راه

مبينا : چه اسم عجيب

در بين راه

مبينا : واااا چقدر مردم

امين : هههه چيه مبينا خانم مگه تهرون كم داره

اميد : نه منظورش اين نيست منظورش شنيده بود كه اينجا كسي زندگي نمي كنه

مبينا يه نگاهي به اميد كرد چرا كه به جاش حرف زده

اميد : هههه

امين : مگه مي شه پس اين همه شركت رو كي اداره مي كنه

مبينا : منظورم كارمندا نيست كه

مبينا : شنيدم كه اينجا كويره كسي هم زندگي نمي كنه اگه هم زندگي مي كنند دهاتي

امين : نه اين جوري نيست

در جلسه

امين : سلام

يكي از مسؤلان انديشه : سلام بفرمايد

امين : معرفي مي كنم مبينا خانم و اميد خبرنگار از تهران

مسئول : از آشنايتون خوشبختم

اميد و مبينا : ما همچنين

امين : اينا اومدن از اينجا و مشكلات اينجا بنويسند و لطفا راهنمايشون كنيد

مسئول : اگه كاري از دستمون بر مياد چرا كه نه

و امين و اميد به قسمت مردان رفتند و مبينا هم قسمت دختران

بعد ازجلسه

: شما اينجاي نيستيد درسته ؟

مبينا : آره چطور مگه

: از شكلتون معاومه

مبينا : آره ديدم دختراي اينجا يه جور ديگه لباس مي پوشند

: ههه آره

مبينا : راستي دختراي اينجا چرا مانتوي بلند مي پوشند و با مانتوهاي ما فرق مي كنه

: هههه اين مانتو نيست يه اين عبا مي گن و دختراي اين مناطق فقط مي پوشند

مبينا : آره خيلي قشنگه  هم مطابق مدل هم با حجاب

: آره مردم اينجا هم در گذشتشون زندگي مي كنند هم از در حال و هم مطابق قوانين اسلامي

مبينا : اهاا مردم اينجا چقدر پاكند

مبينا : وااااي اين همه باهات حرف زدم نپرسيدم اسمت چيه ؟

: اسمم سميه

مبينا : منهم مبينا

سميه : خوشبختم

مبينا : مي شه شمارتو بگيرم خوشحال مي شم دوباره باهات حرف بزنم

سميه : البته

در راه بازگشت

مبينا : خوب اميد تونستي اطلاعاتي جمع كني ؟

اميد : آره تو چي

مبينا :‌خيلي

اميد : خوب اول تو بگو بعدا من مي گم

مبينا : زرنگ نمي گم اول تو بگو

اميد : خوب مي گم

مبينا : خوب بگو

اميد : من فهميدم كه . . . نمي گم

مبينا : نمي گي يا چيزي نفهميدي

اميد : ههه‌ آره چيزي نفهميدم

مبينا : مي ترسي كم بياري خوب از اول مي گفتي

اميد : ههههه

  مبينا : من فهميدم  كه مردم اينجا عرب زبونند

اميد با حالت تعجب : آره امين

امين : آره مگه نمي دونستيد

اميد : من فكر كردم لهجه داريد

امين : نه ما زبونمون كاملا فرق مي كنه زبونمون عربيه

اميد : خوب دگه چه فهميدي فيلسوف

مبينا : مسخره مي كني  دگه نمي گم خودت پيدا كن

منتظر قسمت بعدي باشيد

ببخشيد اگر غلط املايي يا نگارشي داشت .

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 19:0  توسط دختر جنوبی | 
شهر شعله ها

اين داستان از نوشته هاي خود نويسنده وبلاگ است و به علت طولاني بودن در چند پست نوشته مي شود

به نام خدا

تهران

مادر مبينا : دخترم عزيزم تو بايد به اين ماموريت بري

مبينا : ماما نمي خوام برم نمي خوام يعني نمي خوام

مادر مبينا : آخه براي چي تو كه هميشه مي رفتي ماموريت حالا اين يكي روش

مبينا : مامان من كه به خاطر رفتن به ماموريت ناراحت نيستم من به خاطر جاي كه مي خوام برم ناراحتم

مادر مبينا : مگه چشه اون جاي كه مي خواي بري

مبينا : همه مي گن كسي اونجا زندگي نمي كنه يا اگه هست فقط كارمنداي شركتن دگه  مي گن بيابونه كويره

مادر مبينا : كجاش كوير بود خودت تو اخبار ديديش

مبينا : آره ديدم چه جور اون شعله هاش رو نشون مي ده

مادر مبينا : عزيزم حتما اين فقط قسمت هاي مهمش دگه خودت كه بهتر مي دوني

مبينا : مامان همه مي گن اونجا يه جوريه از دنيا عقب مانده

مادر مبينا : نه عزيزم كي اين حرفا رو گفته

مبينا : همه مي گن كسي اونجا زندگي نمي كنه از بس گرما طاقت فرساست

مادر مبينا : نه ماماني كي اين حرفا رو زده حتما كه يه ماهي دارن كه اونجا سرماست

مبينا : اگه هم اونجا گرم نبود با اون شعله هاش جهنم مامان

مادر مبينا : هر طور راحتي اما اينو بگم اين ماموريت رو از دستت نده چون كه خيلي خيلي مهمه

( مبينا دختري 24 ساله خبرنگاره و تازه يك ماموريت به او محول شده كه از بس كه از اون جا بد گفتند ترسيده كه بره )

فردا صبح محل كار مبينا

مبينا : سلام

منشي : سلام

مبينا : آفاي محسني هستند

منشي : بله . . .

اميد : سلام صبح به خير

مبينا : سلام

اميد : ببخشيد حرفاتون رو قطع كردم

مبينا : نه اشكالي نداره بفرماييد

اميد : موافقت كردين برين ماموريت

مبينا : براي همين اومدم براي آقاي محسني

اميد : نكنه ترسيدي مي خواي منصرف شي

مبينا بر خلاف ميل كه نمي خواست كم بياره : نه كي گفته من مي خوام منصرف شم من اومدم به سردبير بگم كه من مي رم ماموريت اما نه با شما

 

( اميد همكار مبيناست و اين دو از بهترين خبرنگارن هستند و هميشه رقابت شديدي دارند اما تا حالا نشده كه هر دو به يه ماموريت برن مدير كه از لجاجتي اين دوتا باخبر شده چون هم اين ماموريت مهمه اين دو رو انتخاب كرد كه برن )

اميد : اگه خجالت مي كني كه بگي منصرف شدي من برم به آقاي محسني بگم كه مبينا نمي خواد بياد ( اميد از همكاراش شنيده بود كه مبينا مي خواد منصرف شه )

مبينا : واقعا وقتي مي گن هر كسي مردم رو مطابق افكار و عقايد خود مي بينه

اميد : منظور؟

مبينا : تو خودت مي دوني اين ماموريت چقدر مهمه و مي ترسي بري از بس حرفاي شنيدي  براي همين هم اين حرفارو به من مي گي تا من منصرف شم و اگر من هم منصرف شدم تو هم نمي ري

اميد : هههههه

مبينا با حالت عصباني : چرا مي خندي مگه من چيز خنده داري بهت گفتم

اميد : يعني به اين ماموريت مي ري

مبينا به جدي : آره

اميد : خوب ناراحت نشو همسفر من

دو روز بعد فرودگاه عسلويه ( شهر شعله ها )

مرشد : خوش آمدين

اميد : ممنون

مبينا : خوب از كجا شروع كنيم

اميد : صبر كن از فرودگاه بريم بيرون نكنه اومدي فقط از فرودگاه بنويسي و بري

مبينا : نه فقط مي خوام زود اين ماموريت تمام شه تا از شرت خلاص شم

اميد : ههههه

در خانه اي كه اجاره كردند تا مدتي كه هستند در انجا بمانند

امين ( مرشد ) : نگفتين خونه خوبه اگه خوب نيست يه خونه ي ديگه ببينم

اميد : نه خوبه مرسي

مبينا : خوب آشپز خونه كجاست

امين : سمت راستتون

اميد : شكمو

مبينا يه نگاهي به اميد كرد و رفت

اميد : فكر نمي كردم اينجا اينجوري باشه

امين : چه جوري ؟

اميد :  فكر كردم فقط چندتا شركت هستند وبس

امين : نه اينجا چقدر روستا و شهر داره

يه باره صداي فرياد مبينا بلند شد : واااااي آتيش گرفتم

اميد و امين سريع خودشون رو رسوندن آشپز خانه

اميد : چطه

مبينا : نمي دونم فقط صورتم رو شسم و صورتم آتيش گرفت خيلي مي سوزه

امين : ههههه

اميد : فكر نكنم چيز خنده داري گفت

امين : مغذرت مي خوام منظورم چيزي نبود ولي اينجا آبش اينجوريه

اميد : چجوري

امين : آب اينجا شورشوره ، شوره چي لجن زده پر آهك

اميد : پس شما چكار مي كني هر بار كه صورتتون رو مي شوريد اين جوري مي شه

امين : نه ما دگه به اين آب كثيف عادت كرديم چكار كنيم هر چه زيادتر داد بكشيم آبمون رو درست كنند كمتر جوابي به ما مي رسه جلوت مي گن آره تا آخر اين سال آبتون درست مي شه سال تموم مي شه سال ديگه مياد و تموم مي شه و هيچ

 مبينا : حالا من چكار كنم صورتم خيلي مي سوزه

امين : صورتت چون به اين آب عادت نداره اينجوره الان مي رم آب معندني بيارم

اين گفت و رفت

اميد : ههههه

مبينا : آره بخند اگه تو جام بودي دادت مي رفت هوا

اميد : هههه

منتظر قسمت بعدي باشيد 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:53  توسط دختر جنوبی | 

قصه بلهجتنا مو بعربيه الفحصه

كان يا ماكان في هذا الزمان  كانت تعيش حرمه اهي و ولدها و هم فقارا كل ما حصلت شي هذي الحرمه اتخشه في غرفه مخصوصه و كل ما سالها ولدها يما ليش هذا قالت رمضان بيجي لازم انزخر لرمضان و مضا الوقت و كل ما حصلت شي او ذكاه خبتها لرمضان و كل ما سال الولد هذا لمنو او لشو قالت لرمضان  فلولد ما كان يفهم قصدها مضا الوقت و الغرفه ملت من الاغراض و الاكل و فيوم المشئوم  الام ماكانت موجوده  اندق الباب راح الولد و فتح الباب

الولد : مين؟

.... : انا رمضان

الولد بعد ما فتح الباب و الابتسامه شاقه حلقه : هااا انته رمضان الي امي ترتجيك من زمان حياك حياك

و عطاه كل شي الي امه امخذنتنه لرمضان  و طبعا ما صدق خبر رمضان و يا ويل الولد من امه ههههه

فحبيت اني اقول رمضان مو بس اكل و نوم لا رمضان شهر الخيرررررر شهر العباده

ترجمه ي فارسيش :

يكي بو يكي نبود در اين زمان نه اون زمانا زن فقيري با پسرش زندگي مي كرندند و هر چي اين زنه گيرش مي اومد در يك اتاق خاصي قايم مي كرد و هر وقت پسرش ازش مي پرسيد مادر اين براي چيست مادرش مي گفت اين براي رمضانه رمضان مياد و ما بايد براي رمضان چيزهايي ذخيره كنيم و زمان گذشت و اين زن هرچي گيرش ميومد يا كسي ذكاتي بهش ميداد اونو براي رمضان مي گذاشت و هر وقت پسرش ازش مي پرسيد اين براي چيست يا براي كيست مادره مي گفت براي رمضان پسره هم منظورش نمي دونست و زمان گذشت و اين اتاق پر از غذاها و چيزهاي گوناگون شد و در يك روز مادره خونه نبوده يكي در مي زنه پسره ميره در رو باز كنه

پسره : كيه ؟

..... : منم رمضان

پسره بهد از اينكه در و بازه كرده و لبي خندان داره : هااااان شما رمضان هستيد كه مادرم خيلي وقت انتظارتو مي كشه بفرما بفرما

و همهي انچيزي كه مادرش براي رمضان ذخيره كرده بود را به آن مرد كه اسمش رمضان بود داد و مرده هم از خداش بود همه چيزا رو برد و كي اونكسي كه به داد پسره مي رسه از دست مادرش

فقط مي خواستم بگم كه ماه مبارك رمضان فقط خورد و خوراك نيست رمضان شهر مباركه شهر عبادته

 


عسى رمضانكم مبارك..

وكل لحظاتكم تبارك ..

وجنة الخلد داري وداركم ..

والنبي جاري وجاركم . .

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 21:2  توسط دختر جنوبی | 

خداوندا تو می دانی که انسان بودن

و ماندن دراین دنیا چه دشوار است

  چه زجری می کشد انکس که

 انسان است و از احساس سرشار است

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:34  توسط دختر جنوبی | 

تبريك به تمام پدرهاي ايروني مهربون به تمام مرداني كه در انتظار پدر شدن يا به اميد اينكه روزي پدر شوند تبريك به تمام پدراني كه براي فرزندانشان با تمام قوا تلاش مي كنند تا آينده اي زيبا داشته باشند

تبريكي بزرگ و مخصوص به پدر عزيزم كه بي اندازه براي من و برادر و خواهرانم تلاش كرد.

روز پدر مبارك

اي كاش هر كس اين موضوع را مي خواند براي پدرش هم دعا و ارزوي موفقيت كند و در قسمت نظرات به پدرانتان تبريك بگويد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 23:41  توسط دختر جنوبی | 

والله مدري وش الي صار            شلي الي طير مكانك من البال

بلامس كنت انت بين الاحلام         اليوم صرت انت بين الاوهام 

الحين انت صار حبك غير            لاني انا حبيت واحد غير 

 

                                               *****

 

بين الناس لگيت اجناس               منها الؤلؤ،ذهب و الماس

و دورت بين هل الناس             لعلك اتكون واحد من هل اجناس

وطول ما ادور ما لگيتك                لاكنك طلعت معدن خاص

لانك لؤلؤ و لا ذهب و لا الماس      طلعت معدن نادر

ماله وجود في الكون                    و حبيتك و حبي انتهي جنون

 

                                           *****

 

هل تعلم بان في اعماق قلبي          يوجد عرش جميل

مصنوع من العشق و الغرام          و الشوق و الحنين

و كل ما زاد الحنين                    كتبت اول حرف من اسمك

علي عرشي الجميل                    ولا كن يزدادو جمالا بعد ما

اتخيلك جالس عليه             و يصبح اجمل عرش تخيله خيالي 

                       و اشغلة كل كياني

 خلیلی از چاه مبارك (عسلويه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 21:10  توسط دختر جنوبی | 
اين بار يه چيز متفاوت كه باعث خوشحالي همه ي مردم  منطقه ي عسلويه شد

پيروزي قدرتمندانه ي پرسپوليس چاه مبارك عليه فجر كنگان مي باشد

ما همه ي دختران اين منطقه به پرسپوليس چاه مبارك تبريك مي گوييم و از اين تيم حمايت مي كنيم

و تمناي پيروزي آنها را در سطح استان و بالاتر را داريم

فقط يه خبري شنيدم نمي دانم صحت دارد يا نه اينكه مسولين بالاتر گفتند كه بايد تيم شهرستان با بوشهر بازي كند و پرسپوليس چاه مبارك حق ندارد با استان بازي كند ؟؟؟ 

انشالله اين خبر درست نباشد و پرسپوليس چاه مبارك با استان بازي كند و برنده شود و همچنان كه توانست باعث سربلندي منطقه در شهرستان شود در استان هم باشد

تبررريك مي گوييم به تيم و هواداران تيم پرسپوليس چاه مبارك

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 14:27  توسط دختر جنوبی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اين وبلاگ شامل دست نوشته ها و هر مقاله يا تصويرهاي كه توسط دختران منطقه ي عسلويه تهيه مي شود و من مدير اين وبلاگ به نوبه ي خود دست نوشتهاي دختران منطقه ي عسلويه را با ذكر اسم و روستاي نويسنده ي مطلب در وبلاگ مي گذارم
و من از همه ي دختران منطقه دعوت به مشاركت در اين وبلاگ دارم
با تشكر

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
پیوندها
انجمن انديشه ورزان برنا
چلیک ، تجسمه خیالمه
پرسپوليس چاه مبارك
ديني
نگاهی به روستای خره
قرمزته
بابا آب داد
بغض فلوت
كانون جوانمردان كنگان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM